— a ghazal —

در انتظارِ پیامی

چهار بیت، در شبِ انتظار
از سحر چشمم به در، گوشم به آوازی ز توست
هر نِدا گویم: «مگر این پیکِ صد رازی ز توست؟»
تشنهٔ نامم ز لعلت، ای طبیبِ بی‌قرین
گرسنه بر یک نگاهی، کان همه نازی ز توست
ساعت از ساعت گذشت، اما دلم آرام نیست
هر نفس پرسد ز جان: «اینک سرافرازی ز توست؟»
گر بمیرد این رفیقِ راه در سودایِ تو
شاد می‌میرم — که این مرگم، سرآغازی ز توست
— ناشناس · Unknown
۱۴۰۵/۰۲/۱۱ — ۱۹:۵۰