— ۱۴۰۵ / ۱۴۴۶ هـ —

زخمِ سحر

زخمِ یار، تلخ‌تر از تیغِ دشمن
دیشب، به محفل، هفت یار، با جامِ می نشسته‌ایم نیمه‌شبان، در تاکسی، با یارِ مستی همسفر
راننده ناحق طلب کرد، گفتمش: «ای رهرو، بایست! انسان‌سرشتی؟ پس به آدم، آدمی روا کن، نه شر.»
نزدیکِ آویزش رسیدیم، یارِ مستِ من ز پی گفت: «رئیس! گوش از من کن، نی این رفیقِ بی‌خبر.»
هل بداد بر سینه‌ام، گفت: «من می‌دهم زرِ ناحق» زخمی که از یار خوردم، تلخ‌تر از تیغِ دشمن، آن سحر
میهمانِ شهرم بود او، اما ز حق گردید جدا در ره رهایش کردم، خود به خانه آمدم، با درد و نوا
اکنون دلم در خود گزد: آن کارِ من بُد، یا نبود؟ سعدی فرمود: «حق بگو» — حافظ: «ز یارِ مست، دور رو.»
— ناشناس · Unknown —
۱۴۰۵/۰۲/۱۶ — ۰۷:۴۷
— ثَبتِ سَحَر —
۱۴۰۵/۰۲/۱۶   ۰۷:۴۷ آغاز — سحرِ پرسش
یا حَق
و الحمدُ لله